روی تلی از خاک ایستاده است و نظاره گر ِ جسدهایی ست که

هر کدام پاره ای از جگرش بوده اند/ هستند...

تمام زندگی اش انگار دارد مثل فیلمی از جلوی چشمانش رد می شود..

پنج سالش بیشتر نیست که مادرش تمام خانه را به او می سپارد.

می گوید: دخترم از این به بعد خانم خانه تویی...

یادش می آید بعد از آن را که پدرش دیگر روی خوش به خود ندید

یادش می آید شبی را که پدر در منزلش مهمان بود و سحر به مسجد رفت و دیگر...

یادش می آید صدای مبهمی که در اتاق کناری می گفت این تشت خون را بردارید خواهرم زینب

تاب ِ دیدنش را ندارد...

و حالا؛ اینجا...

تمام هستی اش را روی زمین که نه ؛ روی نیزه ها می بیند...

اما در آخر فقط گفت

جز زیبائی چیزی ندیدم

جز عشق

جز خدا

جز حق

و من ؛ همیشه این سوال را از خودم می پرسم، خواهری که تاب ندیدن ِ برادر نداشت،

دو سال دوری را چگونه سپری کرد؟

و جواب تمام صبوری هایش همان لحظه ای در شب ِ عاشورا که

برادر دست خود را روی سینه اش گذاشت و گفت تو باید صبوری کنی زینب.. صبوری...

غم عشقت بیابون پرورُم کرد
هوای بخت بی بال و پَرُم کرد
به مُو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرُم کرد



برادرجان سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری

چرا بر تن برادر سر نداري بميرم من مگر مادر نداري



پ.ن. درد دارم دردی عمیق...

پ.ن. اینا تصورات خودم بوده و بس