"شايد بگي حسوديه
شايد بگي هزار تا چيز ديگه كه تو اين وقت كم نميتونم بگم و لي خودت و خودم و همه ميدونن
فقط ميخوام يه چيزي رو كه بهش رسيدم بهت بگم
احمق كسي است كه يه اشتباه رو دو بار انجام بده
پس خيلي فكر كن كه اشتباه نكني
همين×"
معلومه دیگه...اینو سینره آخرین بار بهم گفت،یعنی آخرین حرفی که بهم زد این بود! بعدش نیست شد انگار. ولی شاید که بیاد و اینجا رو بخونه. دلم می خواست الان با یه احتمال 100% ی بهش بگم من اشتباهمو دوباره انجام ندادم، ولی حیف که احتمال و یقین من الان نزدیک 70% شده و زمان می بره تا بیشتر بشه... سینره زندگی پره از ریسک هایی که خیلی هاشون (یعنی در واقع همشون) معلوم نیست آخرش چی میشن! اما ما برای اینکه مثل مرداب نگندیم نیاز داریم که ریسک کنیم و بپذیریم که کاری انجام بدیم که نمیدونیم آخرش چی میشه! اما مهم این وسط ایمان ماست...اینکه ما به کاری که میکنیم و نتیجه ای که انتظار داریم، چقدر ایمان داریم...واقعا چقدر؟ نمیدونم سینره... من واسه اینکه بخوام به رویاهای قشنگم برسم خیلی بها پرداختم...خیلی..خیلی هاش ناخواسته بوده و خیلی ها خواسته...اما همشون برام تا اینجا سنگین بودن. با اینکه این آخریا نمی خواستم حماقت کنم و دوباره "احمق" بشم، اما انگار ضمیر ناخودآگاه من "یا بهتر بگم خدای مهربونم" نمیخواد که من دست از سر رویاهای قشنگم بردارم. سینره من نمی تونم قبول کنم مثل همه ِ آدمای بی احساس با یکی که نمیدونم چجوریه ازدواج کنم و تمام طول عمرم سعی کنیم مثل "سگ و گربه" روی همو کم کنیم، ازش زندگیمو احساسمو و همه چی مو مخفی کنم! ما فقط یه بار به دنیا می آئیم، حق داریم یه چیزایی رو انتخاب کنیم! سینره...از نظر من آدمی که منو نمیخواد ارزش فکر کردن نداره...حالا می خواد هر چقدر خوب یا هر چقدر مهربون باشه...حالا میخواد به نوع خودش هر چقدر منو دوست داره،داشته باشه! وقتی اون طور که من می خوام دوست نداره یعنی من براش ارزشی ندارم! سینره من دوباره "احمق" شدم! یه احمق با ترس و لرز...باور کن من نمی خوااستم قبل از ازدواجم "احمق " بشم ولی نشد! همهی تلاشمو کردم ولی نشد! از دستم هم کاری بر نمی اومد! انگار همه چی یه سناریو بود که از قبل ها نوشته شده بود! نمی دونم آثارش از پارسال هم هست...شاید قبل تر...وقتی امر خبر داد کار دوم پیدا کرده، بغض سختی گلوم رو فشار داد،با خودم گفتم حتما صلاحی تو این هست...همون موقع ها اون طرف تر از من یکی انصراف داد...یکی از دانشگاهش انصراف داد تا دوباره کنکور بده تا اتهام تقلب بخوره تا باهاش آشنا بشم! سینره همه چی عجیبه...من بهت زده ام! باور کنی یا نکنی این سناریو خیلی وقت بوده داشته روش کار می شده...این جزئی از زندگیمه...روزهای سختی رو گذروندم..می دونم چون تجربه کردی می فهمی چی می گم...اینکه آدم بخواد پاره های دلش رو جمع کنه و یه جوری تو خودش جا بده... ولی سینره تنهایی خیلی سخت تره...نمی دونم شاید الان هم دارم بهای رسیدن به آرزوهامو می پردازم.آره من "احمق" شدم. دوباره..خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم! اما پشیمون نیستم! نمی دونم انگار توش دخیل نبودم. اما خوشحالم که نا آگاهانه نبوده... سینره کاش ترک نمیکردی این دوستی رو... دلم برات تنگ شده سینره... میخوام بدونم کجایی؟ هنوزم سیگارتو با یه سیگار دیگه روشن میکنی؟ هنوزم شیرین و میبینی؟ هنوزم؟....