یه اتاق خالی

دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. ساکتی...دیگه نه زنگی نه هیچی.....کجایی؟ نمی دونم. چی کار میکنی؟ اونم نمی دونم. دارم ادامه میدم به زندگی بدون تو

اما دوست دارم فکر کنم تو برمیگردی... عشق ما دوباره از نو شروع میشه و واسه همیشه ادامه داره....
بهش فکر میکنم.اگه خدا بخواد میشه....فقط اگه صلاحم باشه خدا می خواد...

خدایا توکل به تو

بعدا نوشت:

"یکی بود و یکی نبود... دوران جوری اومد و رفت که اونی که نبود، اومد و موند و موندنی تر شد از اونی که بود!"

من همونی ام که بودم

آبجی جونم امیر اینجا رو بلد نیست هیچ وقتم نمی تونه بفهمه این چیزا رو. نمی دونم چی میشه آخرش. من امیرو دوست دارم.خیلی دوست دارم. به روی خودم نمیارم. سعی میکنم تا میشه وقتمو پر کنم تا یادم برذه. من که همه لحظه هام به فکر امیر بودم. من که هر کی رو میدیدم قربون صدقه ی امیر خودم می رفتم. من که هر پسری چپ نگاهم میکرد باخودم میگفتم من عاشق میرم.من که هزار بار بهش گفتم امیر من عاشقتم. بهش گفتم امیر یه دختر وقتی تمام رویاشو با یه مرد میبینه دیگه هیچ وقت نمی تونه اونو از ذهنش بیرون کنه.....

حالا....به همین راحتی......میگه نمی دونم ازدواج میکنم یانه...

نمی دونم خواست خدا چیه.فقط دارم صبر میکنم. می دونم خدا مواظبمه و دوستم داره.تو هم که هستی.....آبجی خوبم و اون یکی دوستم که اسمشو نمیگم چون ممکنه ردشو بزنن اینجا لو بره :)

از یاد رفته

یکی بود و یکی نبود... دوران جوری اومد و رفت که اونی که نبود، اومد و موند و موندنی تر شد از اونی که بود!