خب راستش دلم خیلی می خواست برم خونه ی وحید اینا

آخه یه چند هفته ای بود پشت سر هم؛ همه ی سه شنبه شب ها با حضور وحید صبح می شد

و دلم خیلی می گرفت اگه تنها می بودم!

دیشبو دارم می گما حواستون هست که؟

عصری با وحید تو مترو قرار داشتم

یه برنامه ریزی ِ ردیف و مبسوط!

با وحید که خداحافظی کردم به جای اینکه برم متروی علم و صنعت سوار شم که برم سمت خونه خودمون،

همونجا -دور از چشم وحید- رفتم قسمت خانم ها ایستادم و رفتم سمت ِ خونه ی وحید اینا...

تلفنی به خونشون خبر دادم

بعدشم توسط خواهر شوهر گرام فهمیدم که وحید قطار بعدی ِ منو سوار شده و من ؟

"زودتر از اون می رسم"!!!!!

زودتر از اون رسیدم و سریع لباسامو عوض کردم و وحید ده دقیقه بعد از من رسید و من رو اونجا دید!! :D

وااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه حالی داد خدائیش :)

راستش هی می ترسیدم که وحید ناراحت بشه از اینکه من می دونستم

یه کم سرما خورده ست و ترجیح میده استراحت کنه و با این حال رفتم، اما این جوری نبود!



پ.ن. اون پست مجوز گرفت، به محض امکان می ذارمش اینجا

پ.ن. بازدَمِت ، دَمِ مَنه... نفس بکش...