شراب تلخ می خواهم...
حتی اینکه زمستون بود یا یه فصل دیگه هم؛ اصلا یادم نیست!
غروب بود اما..
خیلی اتفاقی طلوع قرص ِ کامل ماه رو کنار کسی _کسی که بعدها غریبه شد_نظاره گر بودم
و تا مدتها به یاد اون غروب که می افتادم فکر می کردم "شیرین ترین" لحظه ی عمرم بوده...
طلوع ماه واقعا برام لذت بخش بود..
حالا اما دلم می سوزه، چون هر وقت قرص کامل ماه رو میبینم،یاد اون غروب می افتم
و تلخی اش نمی ذاره شیرینیش رو به خاطر بیارم...
از اون روزها خیلی گذشته و "من" خیلی عوض شدم...
از اون غروب شیرین تر تو زندگیم دقیقا از پارسال شروع شده که همه شما شرح
و تفصیلش رو بهتر از من می دونین...
و شیرین ترینشون همین دیشب بود!

طبق عادت هر هفته که یک شنبه ها وحید رو می دیدم،
دیروز هم از صبح امیدواری به خودم می دادم تا حوصله ام بیاد سرجاش و بتونم به کارام برسم
اما ظهر که باوحید تلفنی صحبت کردم متوجه شدم که باید بره جایی و امروز به من وصال نمی ده!
به زور تا چهار و نیم تو اداره بودم و بعدش چون کلی بی حوصله و کسل بودم راهی ِ خونه شدم...
توی راه نمی دونم چرا مدام یه چیزی تو دلم می گفت الانه که وحید زنگ بزنه
و بگه که کارشو بعدا انجام می ده و الان برم مترو که ببینمش!
اما نشد و من رسیدم دم ِ خونه؛ هیچ کس خونه نبود و کلید نداشتم
واسه همینم یک ساعت و ربع پشت در موندم و تو اون مدت اس مس کپی کردم!
اما از زور ناراحتی دلم میخواست بشینم رو زمین و گریه کنم!
بالاخره مامان اومد و تونستم برم تو خونه،اونقد حالم بد بود
که با همون لباسای بیرونم کنار بخاری گرفتم خوابیدم..
به نظرم یکی دوباری وحید تک زنگ زد اما اصلا دلم نمی خواست تو اون ناراحتی باهاش حرف بزنم،
اما بالاخره حرف زدم...
بهش گفتم "یک شنبه های منو دیگه به کسی یا کاری دیگه ات تخصیص نده!" ..
بعدشم یه کم حرف زدم و از نگرانی ام گفتم که دلم نمی خواد کسی رد بزنه و وبلاگمو پیدا کنه و..
باهام حرف زد و سعی کرد نگرانیم رو برطرف کنه...
گوشی رو که قطع کردم کمی بهتر شده بودم و به خودم می گفتم
اگه بتونم تا سه شنبه صبر کنم ایشالله وحید رو می بینم.
درست نیم ساعت گذشته بود که وحید زنگ زد و گفت که از دانشگاه اومدم بیرون
و اگه بخوای میام پیشت!
منو می گی؟
انگار ایدز گرفته باشم و بهم خبر داده باشن که واکسنش درست شده و می تونم خوب شم!
در همین حد حالم خوب شده بود و بعد از قطع کردن ِ گوشی جلو مامان، بابام بالا و پائین پریدم و گفتم:
امشب مهمون داریم؛ وحید داره میاد اینجا!
پ.ن. کاش از اول می دونستم،توی دستهای نجیبت؛کلیدی داری برای ِ زخم ِ این همیشه خسته...
پ.ن. اسم مس ها تقریبا تموم شده ست، توضیح بیشترش رو بعدا می دم بهتون...
پ.ن. دلیل مفصل نوشتن ِ اتفاقات ِ دیروزم این بود که می خواستم
یه جایی ثبت بشه این شادی ِ بی پایان ِ دیشبم! وحید جون بازم از این کارا بکن! :)
پ.ن. بعدا می گم ;)