تبليغاتX
من پر از وسوسه ی خواب

من پر از وسوسه ی خواب

می رم تو اتاق و مثل دفعه های قبلی در رو می بندم؛

قلبم انگار تو سینه ام سنگینی می کنه و باهر تپش می خواد از جا دربیاد

فشار خونم فکر کنم به حد انفجار رسیده، دلم داره از این غصه ی سیاه که رو زندگیمونه می ترکه...

اشکهام هم خسته اند از جاری شدن ِ دوباره ی بی خودی...

سالهاست با خودم می گم "کی تموم میشه؟"

اما انگار زندگی هرچه نکبت تر باشه، طولانی تره...

اون بیرون صدای داد و بیداد میاد..

چند ماهی بود آروم بودیم، هیچ مشاجره ای نبود...

نگو آرامش قبل از طوفان بوده؛

طوفانی که خدا می دونه چه بلایی سرمون میاره؛

به اندازه ی سی سال زندگی مشترک حرف نگفته باهم دارن که هیچ وقت نگفتن و حالا سر ِ هر موضوع ِ کوچکی مشاجره ای میشه که بیا و ببین..

دارم فکر میکنم به این که این تپش قلب ِ من و دردهایی که هر از گاهی سراغ ِ این قلب میاد - انگار خنجری توش می زنن که تیر میکشه- همش مال همین مشاجره ها بوده...

خسته ام، اون قدر خسته که...

اون قدر خسته که هر کی می میره، تو دلم-گاهی هم با صدای بلند- می گم کاش به جاش من رفته بودم از این دنیا...

اونا هم خسته اند، هر دو شون، کاش راهی باشه تا یه مدت دور از هم یه استراحتی بکنند شاید وضع خیلی بهتر بشه، کسی چه می دونه؟


هر روز که از کنار خونه ی نیم ساخته مون رد می شم و به این فکر میکنم که تمام دعواهاشون سر ِ همین خونه ست، با خودم می گم کاش روزی که ساختش تموم میشه من نباشم و نبینم اون روز رو...



پ.ن. تمام پنج شنبه ایشالله قراره به رفیق بازی تلف شه! خدایا شکرت!! :D





+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 10:25  توسط گلدونه  | 

هم اتاقیم سرجمع بعد از کمتر از چهار ساعت دیدار ِ حضوری تو سه هفته، به خواستگارش جواب مثبت داد..

من و وحید بعد از یازده ساعت دیدار حضوری تو یه روز! تصمیمون قطعی شد!

البته صرفنظر از نحوه ی آشنائی ها و شناخت هایی که اونا داشتن و ما داشتیم؛

نمی دونم به اون شکل سنتی درسته یا به این شکل تقریبا مدرنیته که ما داشتیم؛

اما انقدر می دونم که من و وحید چون قبل از رسمی شدن ِ رابطه مون "به اندازه ی کافی" همو دیده بودیم و اس مس بازی کرده بودیم، الان که عقد کردیم رابطه ی به نسبت معقولی داریم(البته به نظر خودمون)..

ولی این هم اتاقی ِ من تا هفته ی پیش چهارشنبه که طرفو به اسم فامیلی صدا می کرد وما هی زور زدیم که بابا بنده خدا رو به اسم کوچک صدا کن اما گوش نمی کرد، از جمعه که بله برون بوده و محرم شدن، هی تلفنی حرف می زنن و عزیزم عزیزم می کنن!

حرفایی که به نظرم می شه صبر کنن تا عصری هم دیگه رو ببینن و به هم بگن رو تو روز تلفنی انتقال می دن به هم!

به نظرم لوس بازی ِ تیریپ ازدواجای سنتی همینه، که میشینن تا صبح تلفنی دل و قلوه جابه جا می کنن و از این بساط ها!

اینا شاید واس شما بی معنی باشه ولی خودتونو بذارین جای من که هم اتاقیشم و تا حالا مجرد بودنشو بدبختیهاشو تحمل می کردم حالا تلفن بازی ها شو!

اللهم ارزقنا صبرا جمیلا:)


تازه وقتی بعد از قربونم بری قربونت برم ها،گوشی رو قطع میکنه، بهم می گه وای گلدونه چقد سخته این جوری حرف زدن!

آخه به گوشمم رسیده که عاشق هم شدن! :D

کلا از قبل هم کاراش رو اعصابم بود، الانم که بدتر شد!

به نظر شما چه تیپ ازدواجی دوام بیشتری داره؟ اصلا به آدماش بستگی داره یا به نوع رابطه یا چیزای دیگه؟


ولی چیزی که ازش خیلی خوشحالم اینه که این شرایط یه جور امتحان ِ برای خودم،برای من که کلی ادعا دارم که پول برام مهم نیست و اینا، حالا اگه این هم اتاقیه بره یه حلقه ی پونصد تومنی با کلی نگین ِ روش بخره، قیافه ی من دیدنیه که آیا حسودیم میشه یا نه! :D



پ.ن. وحید یه رکورد خفن داره، تو سه ثانیه (بی خالی بندی)خوابش می بره و خواب ترسناک هم می بینه! کسی هست بتونه رو دستش بلند شه؟

پ.ن. این حرفایی که زدم هیچ کدومشون از رو حسودی نیست چون "هیچ" شرایطی، مطلقا هیچ شرایطی بهتر از اینی که تو زندگیم دارم نمی تونست آرامش ِ این روزهای منو بهتر از اینی که هست بکنه، خودمم نمی دونم چرا این روزها انقدر عاشقم و وحید رو در حد مرگ دوست دارم! :D

پ.ن. حکایت همون کاش تو باشی و من نباشم، حل شم، نیست شم اما تو باشی..(کاش بلد بودم شعر بگم)



+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 12:41  توسط گلدونه  | 

-دزدی یعنی کسی پول یا اموال ِ ما رو بدون اجازه ی ما یا حتی با زور از ما بگیره؛

=عجب! ببینم، کارمند اداره ی کارت شناسایی که جدول حل میکنه دزده؟

-نه! چرا؟

=خب؛ یعنی پول میگیره که جدول حل کنه؟

-خب نه اینجوری هم نیست!

*آهان! راننده ها دزدن!

-نه! آین چه حرفیه؟

*خب به زور پول ِ اضافی از آدم می گیرن!!

- :(

+فهمیدم!بقال سر ِ کوچه دزده؛

-ای بابا این چه حرفیه؟

+خب همه چی رو هر روز گرون تر میکنه و به مردم می فروشه..

=راستی اونایی که یه بسته هایی رو تو خونه نگه می دارن، بعدا که گرون شد می فروشن، اونا هم دزدن؛ درسته؟

-وای نه! شما ها دیگه دارین خیلی سخت می گیرین.

=یعنی باید آسون بگیریم پس؟ یعنی همه دزد نیستن؟

-نه نیستن

=هرکی بدبخته و پول نداره دزدی میکنه؟

-نه،گاهی اونایی که خیلی پولدارن بیشتر دزدی می کنن.

بخشی از دیالوگ های دیشب ِ سریال مسافران بین ِ فرید و آدم فضائی ها، جالب اینجا بود که بهرام  آخرش تو گزارشی که داشت می فرستاد این جمله رو هم گفت: 

البته مامور ِ پرونده ی ما آدم خوبی بود و با رافت و مهربانی با ما برخورد کرد و ما زود آزاد شدیم... :)


پ.ن. . . .



+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 8:53  توسط گلدونه  | 

ر ِ

 می

     فا

       سُل

            لا

              سی

                  دو

                      ر ِ

                         می

                             فا

                                سُل...

اگه یه روزی به شما یه برگه ی سفید بدم و بگم نُت ِ زندگیتو برام بنویس، نُت ِ چه آهنگی رو می نویسی؟

اصلا یه کلوم بگو آهنگ زندگیت چیه؟

خیلی از موسیقی سنتی به طور اختصاصی سر در نمیارم اما می دونم تمام ِ زندگیم یه چهار مضراب ِ شور ِ  که هیچ توقفی تو شور و هیجانش نیست...


هر چی میام خودمو به زندگی ِ عادی وفق بدم این انیمیشن آپ نمی ذاره، مثل پر ِ پرنده ای می مونه که مدام مشامم رو قلقلک میده که برم تو رویا...




کاش همه ی روزام مثل پنج شنبه غروبی تا همین دیشب باشه، از شما چه پنهون کمی از خودم راضی تر به نظر می رسم و حس میکنم گلدونه ی این دو روز همون گلدونه واقعیه باشه و همون دلیل در ِ گوشیه دلیل اصلیه بود(خودمم نفهمیدم چی گفتم)

یه چیزی از صبح گیر کرده تو این گلوی ما و ول کن هم نیست!

این هم اتاقیم بالاخره دیروز نامزد کرد و امروزم اومد سر ِ کار، دوماد خان هم که هم اسم منه- منتها یه ه کمتر!- چون باهامون هم کاره قراره امروز باهم برن شیرینی بخرن و بیان تو دفتر، خب یادم اومد این نقشه ی من و وحید بود! اما هیچ وقت عملی نشد :(

فکر کنم اون چیزی که از صبح گیر کرده تو گلوم دلیلش معلوم شد نه؟

تازه الان می فهمم چه حالی می کنن بعضیا که هم کارن و هم اتاقی هم هستن و...  :(

پ.ن. خداکنه تو این یکی تا آخرش برم و اون جوری که میخوام موفقیت کسب کنم! با تشویق وحید البته :)

پ.ن. فیلم رو ارزون تر هم می دیم! درضمن جدیدترین فیلم های دنیا(!!) اماده ی ارائه ست کافیه بهم بگید...





+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 13:12  توسط گلدونه  | 

یار پنهان رو نخوندین؟

همون که درباره ی انیما و انیموس توضیح داده...؟

نگید که نمی دونید انیما همون بخش زنانه ی مردهاست و انیموس هم بخش مردانه ی زنها..!


اگه مثل من دوست دارین علت بعضی از رفتارهای خودتون و اطرافیانتون رو بفهمین بخونینش :)



فیلم والکِری ها رو ندیدین؟

همون که درباره ی آخرای جنگ جهانی ِ دوم و کُشتن ِ هیتلر به دست ِ نزدیکان ِ خودشه.؟

ای بابا! همون که تام کروز توش بازی میکنه..؟


اگه مثل من دوست دارین بدونین آخر ِ این جنب.ش چی میشه حتما ببینینش :)



پ.ن. مهشید جان عزیزم ایشالله زود خوب میشی، تونستی از حالت برام کامنت بذار :*

پ.ن. فیلم ِ پیشنهادی به دوستان ِ در دسترس فروخته می شود! قیمت سه هزار تومان!! :D





+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 20:57  توسط گلدونه  | 

هفته ی پیش دکتر شیری یه نیم ساعتی تو تی وی تو برنامه ی "هزار شاید و باید" حضور داشت...

من و وحید با دوستای مشترکمون رفته بودیم تئاتر و نتونستم زنده ببینم اما خب داداش ِ وحید برام ضبط کرده بود و شبش دیدم...

البته به ظاهر برنامه به درد من نمی خورد چون درباره ی نحوه ی رفتار با نوجوانان توی خونه بود...

اما خب من یه قسمتهائیش رو دیدم؛

یه خانم پزشکی هم تو اون مجموعه بود که حرف جالبی می زد:

یه مادر توخونه باید یه جورایی به دختر نوجوانش غیرمستقیم یه چیزایی رو آموزش بده، مثلا وقتی بابای خونه مریضه و رفته سر ِ کار زنگ بزنه و حالشو بپرسه یا خودشو آراسته کنه واسه غروب که همسرش داره میاد خونه و رفتارهایی از این دست...

من هیچ وقت این چیزا رو تو خونه ی خودمون بین مامان و بابام ندیدم، اگه احیانا چیزی هم بلدم حکایت ضرب المثل ِ "ادب از که آموختی، از بی ادبان" بود و بس...

اما چیزی که دیروز آزارم داد این بود که من حتی یاد نگرفتم وقتی ناراحتم چجوری باید برخورد کنم و گاهی کارایی می کنم که بعدش مثل ... پشیمون می شم(بلانسبت شما البته)...

نتیجه میگیریم من آدم عاقلی نیستم چون کاری می کنم که می آرد پشیمانی! (چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی)

همچنین به این نتیجه رسیدم که اندازه ی جلبک هم شعور ندارم! کاملا هم جدی ام!

تمام ِ تصوری که از خودم تو دوران ِ مجردی داشتم شکسته و خودم پیش ِ خودم دیگه هیچ اعتباری ندارم...


البته بگما علاوه بر توجیهی که برای رفتارم تو بالا ذکر کردم یه توجیه ِ دیگه ای هم هست وحید جونم که بعدا در ِ گوشِت می گم :D


دیروز رفتم خونه و سه ساعت ِ کامل هرچی که تو ذهنم میخواستم برای مهمون ویژه ام (تک مهربون همسر ِ گلم جناب ِ وحید خان ِ مهربان الدوله!)تدارک ببینم، انجام دادم...

ژله، ماکارانی، جگر، سیب زمینی سرخ کرده، لبوی پخته و حلقه شده با کلی مخلفات...

خیلی لذت بردیم و لذتمان وقتی کامل شد که امروز صبح زود(!!) هر دو باهم از منزل بیرون آمدیم و تا یه مسیری باهم بودیم...

پ.ن. اوج ِ جو گیری ِ من وقتیه که می تونم به جای پَرت شدن تو یه طبیعت ِ محض و قربون صدقه ی خدا رفتن، با دیدن همون مهمونِ ویژه ام هم می تونم تا اون حد از پرستش ِ خدا برسم...خدا تو بی نظیری، بی همتایی..بوس تو خدائیت بیاد! :)


+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 10:26  توسط گلدونه  | 

خدا؟

دلت برام تنگ شده؟

خیلی وقته قربون صدقه هام به گوشت نرسیده؟

فکر می کنی ازت دور شدم؟

دنبال یه راهی می گردی باز نجوای عاشقانه ی منو بشنوی؟

خودت که راهشو بلدی حسابی! نه؟

کافیه گوشمو بگیری و پرتم کنی تو یه طبیعت محض!

فرقی هم نمی کنه..

بهار..؟

تابستون...؟



پاییز..؟




یا زمستون؟
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟



هیچ فرقی نمی کنه خداجونم، کافیه من پرت شم تو یکی از جاهای خوشکلی که با تمام ِ عشقت واسه خاطر ِ من آفریدی، اونوقته که همش به یادت می افتم و هی تو از دلتنگی در میای...

حرفمو جدی بگیر خدا!

من یه جای دنج می خوام!!



پ.ن. دیگه این وبلاگ ما هم داره شامل فیلترینگ میشه!! :D



+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 9:37  توسط گلدونه  | 

مادربزرگم یه ده سالی میشه عمرشو داده به شما؛

متولد 1301 بود، شایدم قبلتر!

همیشه از خاطرات روزهای قحطی تو تهران به تلخی یاد می کرد و می گفت سر ِ یه دونه نون همه دعوا می کردن و هیچی واسه خوردن نداشتیم.

نمی دونم چرا دعای کورش تو حق ِ ما دقیقا برعکس مستجاب شده

کورش کبیر در2500سال پیش :
خدایا این کشور را از دشمن ,خشکسالی ودروغ دور نگه دار.


با برداشتن ِ یارانه ها، بی شک اوضاع مالی همه به هم می ریزه شاید دیگه هیچ وقت چیزی به نام قحطی سراغمون نیاد و البته امیدوارم که این طور نشه اما در هر صورت روزهای سختی داریم که ممکنه خیلی ها نتونن تحملش کنن و اوضاع از اون هم بدتر شه...

نمی فهمم واقعا اون همه پولی که به اسم یارانه استفاده می شد قراره باج به کدوم کشور داده بشه یا قراره با کدوم تریلر از کشور خارج بشه یا بره تو جیب ِ چه "نوع" لباسی؟(کت و شلوار یا عبا و عمامه)؟

خدا می دونه من چه چیزایی برای نوه ام تعریف می کنم و چه تجربه هایی از سر می گذرونم!

دعا میکنم از صمیم قلبم خدا بهمون رحم کنه و این حیوون ِ کثیف رو خیلی زود از منصب برکنار کنه، چون ظاهرا هیچ کس جز خدا زورش نمی رسه به این جورثومه ی فساد...



+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 8:31  توسط گلدونه  | 

 

قرار از ۲/۲/۸۲ بین ما گذاشته شده بود. اما چون از همون تاریخ همچنان باهم رابطه داشتیم به نظرمون خیلی بی مزه بود که بخوایم توی این تاریخ ِ خاص حتما همدیگه رو ببینیم، مگه اینکه...

مگه اینکه قرار باشه با شوهرامون بریم سر ِ قرار!نه؟

این فکر از اول هفته اتفاد به ذهنمو سریع هم تبدیل به اس مس شد و به بچه ها سند شد.

از اولش انقد هیجان داشتم که خدا می دونه(مثل همیشه که سر ِ هرچیز ِ خیلی پیش پا افتاده هیجان دارم!)

بچه ها حسابی موافقت کردن(فکر کنم همشون مثل من قبل از اینکه با همسراشون مشورت کنن تصمیم گرفتن جز الناز)..

علیرضا همسرِ الناز خیلی آدم ِ مهربونیه و ساکت اما سر ِ این قضیه گفته بود نمی یاد :(

قرار بر این شد که همه چی مشروط بر این باشه که علیرضا راضی بشه بیاد، و این کار ِ سخت رو دوش ِ من و وحید بود.شب ِ جمعه مهمونی خونه ی الناز بودیم و اونجا من هر چقد تونستم زور زدم و آخرشم از محبتش سوء استفاده کردم و گفتم علی آقا اگه شما نیاید ما نمی ریم! باور کنین تاثیر حرفم تو چشماش کاملا معلوم بود، همونجا بود که نظرش عوض شد و گفت ما هم می آیم.

قرار شد : جمعه ساعت دوازده دم ِ خونه ی الهام ، می خواستیم بریم فرحزاد، پیشنهاد ِ جا هم از من بود بااینکه تا حالا خودم نرفته بودم!! :)

خلاصش کنم رفتیم فرحزاد و تا ساعت چهار ونیم اونجا بودیم وتنها کاری که می کردیم "خنده" بود!

این شوهر ِ الهام به اندازه ی ده تا رضا مارمولک مسخره بازی درآورد و کلی سرگرم شدیم، اصلا مهلت نمی داد به ما که حرف بزنیم واز خاطره هامون بگیم، هرچند یه وقتهاییش ما یه گریزی به اون روزا می زدیم و هی یادش به خیر می کردیم اما امیر پرحرف تر از این حرفا بود.(قابل توجه محسن و متین که حتی مهلت نمی داد وحید حرف بزنه)

خیلی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت، واقعا خدارو شکر می کنم به خاطر داشتن دوستای خوب و به خاطر اینکه همشون الان خوشبخت ِ خوشبختن...

قرار بعدی شد ۹/۹/۹۹ ایشالله همه با بچه هامون میریم سر ِ قرار!

اینم یه عکس از دیروز که زوج ها کنار هم نشستن و اسماشونم که هست.

دیروز ما هشت نفر بودیم و هزینه ی نهارمون هم اتفاقی شد هشتاد و هشت هزار تومن! خلاصه که هی هشت تو هشت شد! :)

 


پیتی و آزیتای عزیزم فعلا نمی تونم ایمیلتون رو جواب بدم، یه کم سرم شلوغه، سرفرصت حتما می خونمتون

وای که من می میرم واسه رفیق بازی! این صدبار!

پ.ن. دقت کردین جدیدا من چقد قشنگ می نویسم؟ :)

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 11:32  توسط گلدونه  | 

من : وحید؟

وحید : جونم؟

من : جونت به قربونم!! :)

وحید :   :-*

می شنوم می شنوم آشناست
 موسقی چشم ِ تو در گوش ِ من
 موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز
 ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من
 می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست
 گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
 این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
 در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید
زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را
 می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است
 نغمه ی مرغان ِ بهشتی نواست
 می شنوم ، در نگه ِ گرم توست
 نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
 باز ز گلبانگ ِ تو سر می کشد
 شعله ی این آرزوی آتشین
 موسقی چشم ِ تو گویاتر است
 از لب ِ پر ناله و آواز ِ من
 وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه ِ نغمه سرا راز ِ من !
"هوشنگ ابتهاج"
 

خواهشمندم دعا بفرمائید آخر هفته ی من که از فردا ساعت ششِ غروب آغاز می شود، طبق ِ برنامه ریزی ِ خودم پیش بره تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جمعه غروب!

اون وقت میام همشو تعریف می کنم.

هر کی به چیزی شک کرده هیچی نگه! :)



+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 9:48  توسط گلدونه  |