تبليغاتX
من پر از وسوسه ی خواب

من پر از وسوسه ی خواب

خیلی خسته ای از چشمای خواب آلوده ات معلومه اما با این حال می خوای باهم فیلم ببینیم...

می رم یه اتاق دیگه و وقتی برمیگردم میبینم از خستگی رو زمین بیهوش شدی.

بیدارت می کنم، تشک می اندازم و یه پتوی گرم و می گم راحت بخواب...

خودم خوابم می آد اما نمی خوام بخوابم، ترجیح می دم خودمو مشغول ِ کپی کردن ِ اس مس ها نشون بدم تا خوابت ببره؛

دلم برای صورتت تنگ شده آخه، میخوام نگاهت کنم؛

بعد از بیست دقیقه ای که مطمئن میشم خوابی می خوام نگاهت کنم که می بینم پشتت به منه،

دراز می کشم و کمی صبر میکنم چون می دونم یه کم که می گذره، جا به جا می شی و می شه صورتت رو ببینم...

فرصت نمیشه؛

قرصی که دم غروب خوردم تا سر دردم پنهون بشه، عمل کرده و خوابم می بره.

اما صبح با صدای زنگ بیدار میشم و با خوشحالی می بینم که میشه صورتت رو نگاه کنم...

یادم می افته که خوابت رو دیده بودم!

تو همین وضعیت، کنارم خوابیده بودی اما ناراحت بودی...

ازت تو خواب پرسیدم که چرا ناراحتی؟

نگفتی چیزی..

تو خواب یادم می افته که تو مرور عکسهات از اول ِ امسال یه چیزی معلومه...

گوشی ات رو که هی آلارم میده و تو، توی خواب هی خاموشش می کنی، از تو دستت در می آرم و به جاش دستمو تو دستت جا می کنم...

همیشه اون روزی یادم می افته که سر ِ کلاس مدیریت ذهن بودیم و دستامون خیلی اتفاقی همدیگه رو لمس کردن...

چشمای بسته ات رو نگاه می کنم و یه نفس عمیق می کشم و می خوام یه اس مس کپی کنم با این عنوان:


خیز و با من، در افق ها سفر کن؛ دلنوازی چون نسیم سحر کن...

ساز دل را نغمه سر کن...

Time : 2008/10/09     9:41



پ.ن. یه دنیا حرف دارم..

پ.ن. دردی ست غیر مُردن، کان را دوا نباشد...

پ.ن. به این نتیجه رسیدم که اون موضوع ممکه خیلی چیپ باشه واسه همین صرفنظر کردم ازش..

پ.ن. این آهنگو گوش می دم و می نویسم و می گِریَم...

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 8:53  توسط گلدونه  | 

می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزار گام...

جوانمرد اما برخاست و گفت: از این جا تا خدا سه گام بیشتر نیست.

تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند : عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو می گویی سه گام بیشتر نیست؟

جوانمرد گفت : گام اول این است که بگویی خدا؛ و دیگر هیچ، گام دوم انس است و سومین گام سوختن.

و خود گفت: خدا و انس گرفت و سوخت...

آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزار گام..



پ.ن. می بینم که فکر کردین می خوام اون موضوع رو بنویسم؟ :D

پ.ن. دیروز صدوپنجاه تا اس مس کپی کردم.

پ.ن. از اینکه هر روز دارم تغییر می کنم، حتی یه رفتار کوچیک رو سعی می کنم انجام بدم و حواسم به همه چی هست خوشحالم، خدارو هزار بار شکر به خاطر وجودت :)




+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 8:53  توسط گلدونه  | 


آیا دوست دارید همانند یک فرد استثنایی و برتر از دیگران باشید؟

آیا دوست دارید در بین جمع به دوستانتان بگویید که میتوانید روی هوا معلق و شناور شوید؟

در این بازی فوق حرفهای شما قادر خواهید بود که در فضای آزاد مانند پارک و یا توی خیابان و یا در هر جایی دو پا از روی زمین برداشته، به هوا معلق شوید و همه را شگفت زده کنید. این بازی به ابزارهای خاصی احتیاج ندارد و تمامی وسایل در خانه هم پیدا میشود باز تاکید میکنم تمامی وسایل در خانه مهیا میباشد. نه احتیاج به نیروی خاصی دارد و نه چیزی. فقط با دیدن این فیلم اموزشی شما قادر خواهید بود با کمی تمرین و حوصله  همانند شعبده باز در خیابان و یا محافل دوستانه و یا در جلوی یک دوربین حرفهای به خلاقیت بپردازید.


حس میکنید اینو جای دیگه ای هم خوندید؟

فکر میکنید واسه این منم نوشتم چون واسه منم ایمیلش اومده؟

نه...این طوری نیست!

راستش دیروز مستانه بهم گفت که روزی ده نفر "راه رفتن روی آب" رو سرچ می کنن و به وبلاگش می رسن، منم واسه خاطر بالارفتن ِ آمار ِ وبلاگ دست به این تقلب فرهنگی زدم!

مستانه جان شرمنده :D


دیروز رامک یادم انداخت که کلی وعده های عمل نشده دارم، رو این حساب گفتم تا به قبلیها عمل نکردم حق ندارم درباره ی یه شوهر خوب مطلب بنویسم...

یادتون باشه گفته بودم از جاهای قشنگ ِ محل کارم دلم میخواد عکس بندازم بذارم اینجا، راستش هفته پیش اینجا خیلی منظره اش پائیزی بود اما من گوشی ام همراهم نبود، این هفته رفتم عکس بگیرم دیدم همه ی برگا رو جارو کردن و اثری از پائیز نبود!

یادتون باشه گفته بودم از اون عروسکه که خریدمش عکس می ذارم اینجا، اینم اون شیطونه!

امری باشه؟


پ.ن. دکتر کردان هم که از بین ما رخت بر بست و به دیار باقی شتافت...

پ.ن. م ر ا د ت ت س و د

پ.ن. دیروز خیلی پیشرفت داشتم! تو راه تو مترو رفت و برگشت صد و بیست تا اس مس کپی کردم! بد نیست شما هی تشویقم کنیدا! چه دوستایی هستید آخه؟



+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 8:51  توسط گلدونه  | 

با شمام..

می بینی ام؟

می شنوی ام؟

به بحران خورده ام..

هزاران سوال در ذهن دارم که هیچ جوابی برایشان نیست...

یا اگر هست عقلم توانش را ندارد که درست و غلط را انتخاب کند...

دارم از مسیرم کج می شوم...

اما نمی دانم مسیری که درونش بودم خودش کج بوده و حالا تازه تو مسیر درست افتاده ام یا برعکس؟

می دانم هستی و می بینی و می شنوی...

گیر کرده ام بین دو دسته از آدمها...

بین خودمان بماند امتحان سختی داری می گیری...

اصلا فکرش را هم نمی کردم روزی همچین حرفی بشنوم...

می خواهی بهم ثابت کنی تمام حرفهایم ادعایی بیش نبوده و روی حرفم نیستم و تابع شرایطم و ممکن است در هر شرایطی آدم دیگری شوم؟

بی انصافی.. خیلی بی انصافی!

همیشه خواسته بودم کمکم کنی...

بیشتر زمانی که خودم هم خطر را حس کرده بودم...

اما حالا چی؟

حالا که تمام نماز قضا نداشته ها و نماز شب خوان ها جلوی چشمم از اعتبار ساقط شده اند و رو بگیرها وباحجاب ها از نظرم دور افتاده اند؟

کجایی؟

هستی و نمی بینمت... دلم تنگ شده حسابی...

حتی تو خوابهایم هم دیگر نمی آیی...

نکند رهایم کرده باشی؟

دلم میخواهد دوباره همان آدم ِ نوپایی باشم که تا یادت می افتادم گریه امانم را می برید و از خجالت به درگاهت زار می زدم..

عوض شده ام؟ نمی دانم...

کمرنگ شده ای؟ نمی دانم...

نگرانم ولی...

ایمانم را به تاراج برده و وقتی اسم از تو می برد نفرتم از تو نه اما از او بیشتر می شود..

بین خودمان می ماند؟ گوشََت را بیاور...

این روزها از مرگ بیشتر می ترسم... از سیاهی ِ قبر... از فرشته هایی که نکند ترسناک باشند.. از تو که نکند تنهایم بگذاری آن زمان؟

گیر کرده ام...

به نوری، به شمعی... به چراغی.. نه؛ اصلا به نیم نگاهی راهم را روشن تر کن...

دلم یکهو گرفت... انگار از درونم رفتی...

کجایی خدا؟ 

نکند رفته ای از دیار ِ ما؟

نکند مایوس شده ای از آدمهایی که تمام ِ تو را در سیاهی ِ پیشانی ِ شان می بینند؟

یا از آنهایی که به جای یافتن حق، دل به کسان بسته اند و منجی پرست شده اند؟

آنها که قرآن را و عترت را همانگونه که می خواهند تفسیر می کنند...

چشمشان بسته شده و دلهاشان مهر خورده و گوش هاشان کر شده...

خدا دلم گرفته...

گفته بودی و شنیده بودم هر وقت دلمان برایت تنگ می شود، معنی اش اینست که اول تو دلتنگ بنده ات شدی..

بنده ات؟ من که بنده ات نیستم! گلدونه با این مختصات جدید حسابی شرمنده ی توست، خودش هم می داند...

برای همین هم هست که حسابی از مرگ می ترسد...

خودت کمکش کن...



پ.ن. این هم اتاقی با کارهایش حسابی روی اعصاب ماست، دخترک پشت تلفن با صدای بلند "بوس" می فرستد! یا گاهی دم از عمق شناختش در همین دو هفته می زند! ما که زده ایم گاراژ و سکوت کرده ایم...

پ.ن. هیس! وقت ندارم دارم اس مس کپی می کنم! :D

پ.ن. اگه موضوع جدیدی پیش نیاد قول میدم پست بعدی ام همان موضوع ذهنی ام باشد که حسابی جمله بندی کرده ام! موضوع  : یه شوهر خوب!





+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 11:1  توسط گلدونه  | 

کسانی می گفتند عارف کوه است، کوهی که معرفت خدا را تاب می آورد؛

کسان دیگری می گفتند عارف آفتاب است، آفتابی که زمین را روشن می کند...

جوانمرد اما می گفت : عارف نه کوه است و نه آ،تاب، عارف پرنده ی کوچکی ست که در جستجوی دانه از آشیانه جدا شده؛ دانه پیدا نکرده و آشیانه اش را هم گم کرده است...

عارف در آسمان حیرت بال بال می زند.

اما آن سیمرغ همین را هم دوست دارد؛ پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت!


من عاشق ِ روایت ِ بعدی ام...

راستی وحید من عارف به حساب میام؟ یادته دیروزی چه حیرتی کرده بودم؟ :D


اگه تو اتوبوسی، مترویی جایی تو صفی چیزی، دیدین یه خانم متشخصی گوشی ِ "آ هزار و دویست ِ موتورولاش" رو درآورده و داره هی copy و paste می کنه از اینباکس ِ اس مس ها تو نوت پَد، بدونین و آگاه باشین که اون کسی نیست جز گلدونه ی خل ِ عاشق!

مدیونین اگه بخندین بهم! حلال ملال هم نمی کنم! خب خیلی گشتم ولی هیچ نرم افزاری واسه گوشی ِ "عزیز" ِ من نیست که بشه از آرشیو اس مس ها بک آپ بگیرم، انقدر هم زیادن که دیگه گوشیم جا نداره واسه اس مس! خب دلم میخواد اس مس های پارسال تاحالام با وحید رو داشته باشم!

هرچند اولش به نظرم یه کم عجیب بود این کارم اما دیروز به یه نتیجه ی قشنگ رسیدم...

همزمان با کپی کردنشون می تونم بخونمشون و یادآوری میشه برام که اون روزها میزان خواستنمون چقدر بوده و چقدر همدیگه رو دوست داشتیم...

خیلی از جمله های قشنگ ِ وحید از یادم رفته بود که دوباره یادم اومد و خیلی چیزا برام پر رنگ تر شد!

واسه همینم اراده ام واسه نگهداریشون قوی تر شده و این حدود دوهزار و پونصدتا اس مس رو به هر قیمتی که شده از دست نمی دم..

باید "بچه هامون" بدونن ما چقد زحمت کشیدیم و دوری تحمل کردیم تا به این روزهای خوب رسیدیم، خودمون هم باید بدونیم و هر سال لازمه یادآوری بشه...

البته این وسط خیلی از قول و قرارها هم ثبت شده که می تونه مثل سند باشه D:


خدارو شکر به خاطر تمام نفسهات... به خاطر اون نگاهت که از این که الان ازشون دورم ناراحتم...

خدارو شکر که باتو دارم ادامه می دم به زندگیم...


پ.ن. راستی وحید اون روز برام گل مریم خرید اونم سه تا!

پ.ن. یه موضوعیه که چند وقته ذهنم درگیرشه... دیشب بیشتر تو فکرش فرو رفتم... بعدا جمله بندیش کنم می نویسم اینجا...



+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 13:23  توسط گلدونه  | 

از وقتی رسمی شدیم واسش یه اکانت درست کردم، همین جا!

حتی user و pass رو هم بهش دادم اما اصلا سراغش نرفت، یه بار البته باهم چک کردیم فکر کنم مشکل داشت...

در هر صورت الان دو سه هفته ای میشه password خود ِ گلدونه رو هم بهش دادم!

اما اصلا انگار نه انگار..

 دریغ از یه پست؛

وقتی بهش می گم چرا حتی یک بارهم چیزی ننوشتی؟ میگه من که وبلاگ نویس نیستم!

حیف که به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم "وبلاگاشو" اینجا رو کنما

پارسالم تو وبلاگ حرفهای زیرزمینی یک ماه طول کشید تا این یکی و این یکی رو نوشت و دیگه هم هیچ اثری ازش نبود که نبود...

کاش حداقل یه بار یه پست می زد یه بیت شعر بایه عکس می ذاشت اینجا، من که صبح می اومدم کلی ذوق می کردم!

ببین وحید؛ دارم رفاقتی باهات حرف می زنم، الان که جوونیم باید هی همو خوشحال کنیم، پس فردا "بچه هامون" دورمون رو شلوغ میکنن دیگه فرصت نداریم به خودمون فکر کنیما! از من گفتن بود



پ.ن. جدی نگیرین بابا، این حرفا رو واسه خنده گفتم، وگرنه خودم که می دونم این روزا وحید انقد ذهنش مشغول چیزای دیگه ست که نمی تونه به این چیزایی که گفتم فکر کنه، چه برسه به انجامش :)

پ.ن. ولی دور از شوخی وحید جان اگه فکر کردی امروز رو که چهارمین ماهگرد ِ عقدمونه، من اول تبریک می گم؛ زهی خیال باطل! تا امروز اون گل مریمه رو برام نخری و نیاری خونمون، از تبریک خبری نیست!(متروی علم و صنعت که پیاده میشی همون جا یه گلفروشی هست، یه مریم ِ پرگل بخر بیار)



+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 9:10  توسط گلدونه  | 

خدا : بی نیاز ِ و ما به او نیازمند، دوستش دارم و با تمام وجودم می پرستمش!

زندگی : حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد.

مُردن : روز شمار زندگی

عشق : وجود ندارد.

جدایی : جدایی از چه کسی؟ از کسی که همش از جدام؟

وفا : دوزار بده آش

دروغ : دروغ"ای کاش می شد به همه بگویم دوستتان دارم"

تنهایی : تمام زندگیم تنهایی ست و باوجود خودم و خدا پر خواهد شد.

مسافرت : فرار از خود

خانواده : همین که یک پدر و مادر بالای سرم هستند خدارو شکر.

کار کردن : دوست داشتم تو یه شرکت عظیم حسابدارکل بودم.

دریا : دریا، دریا، دریا، عشق ما دریا.. :)

گل : الناز

آینده : ازش می ترسم اما برای برترینهاش می کوشم.

خاطره : چه تلخ باشه چه شیرین یادم می مونه.

بازیگر مورد علاقه : gary sweet  عرب نیا و پورعرب

بهترین روز زندگی : می ترسم اگه بگم، اون روزها پیش نیاد.

بدترین روز زندگی: روزی که عشق دیگه توی دل همه نفوذ کرده باشه.

رنگ مورد علاقه : تمام رنگ هایی که خدا توی نقاشی ِ طبیعت به کار برده.

کدام دوران تحصیلی رو دوست داری : همین دوران(هنرستان)

کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنی : آمستردام

کتاب می خونی : ....

دوست داشتی چند سال داشتی : فرض کن که من گفتم، تو که نمی تونی من رو به گذشته یا آینده ببری!

چه ماشینی رو دوست داری : مینی ماینر قهوه ای (هرکی کنجکاوه میتونه بپرسه من با کمال میل توضیح می دم)

گریه : تنها چیزی که دلم میخواد بیاد ولی نمیاد.

چه اخلاقی رو دوست داری : هر اخلاقی که بتونه بامن سازگار باشه.

وقتی عصبانی میشی چی کار می کنی : کظم غیظ D:

بزرگترین آرزو : رسیدن به آن چیزی که می خواهم.

با الناز دیشب یه خونه تکونی ِ خاطره داشتیم که حرف از یه دفترچه عقاید شد، الناز آوردش و با هم خوندیم، یه سری اش رو اینجا نوشتم. این عکس هم توش امضام و دست خط اون موقع هست، ظاهرا یه روزی بوده که خیلی حالم بد بوده و...

  نُه سال چقدر فرق کردم و چقدر نظرم نسبت به همه چی عوض شده و چه روزای بدی داشتم اون موقع ها..


پ.ن. کظم غیظ از همش باحالتر بود! :)

پ.ن. امروز تولد آبجی خانوم ِ ما "الهه خانوم" گل بود. اینم جایی که می تونید بهش مستقیم تبریک بگید، اگه نگید سوسک می شید شک نکنید! :)

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت 16:23  توسط گلدونه  | 

خداحافظی کردیم و من راهی ِ مترو شدم؛

ایستگاه شهر ری-جوانمرد ِ قصاب-علی آباد- خزانه...

ایستگاه ها منو از تو دورتر می کنن و من مستاصل از اینکه نکنه هنوز هم تو مود ِ حرفهای دیشبت باشی..

بهت فکر میکنم و چشمامو می بندم-هنوز سرم درد می کنه و دلم می خواد چشمام بسته باشه- هنوز به فکر حرفهاتم که حس می کنم اشک داره به زور از لای پلکهای بسته ام جاری میشه،

چه حس بدی!

انگاری تو رو ول کردم و دارم هی ازت دورتر میشم...

دلم بدجوری میگیره و می خوام به گریه هام که مال ِ دلتنگی ِ ادامه بدم اما این قطار ِ لعنتی انقد شلوغ و پر سر و صداست که آدم تمام حس و حالشو گم می کنه لابه لای اون همه فروشنده ی مترو!

لعنت به این قطار؛ لعنت به پول، لعنت به شنبه ها..

منو بگو که دیشب میخواستم ازت بپرسم تو هم مثل من آروم هستی این روزا؟


گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟


پ.ن. چاره ای نداریم مگه اینکه خدا یه راهی باز کنه برامون، شبیه چیزی که تو ذهنم می چرخه و برای خدا کاری نداره اگه بخواد، حتی از "کن فیکون" هم راحتتره براش!

پ.ن. وحید جان اینو بخون! موافقی؟ D:

پ.ن. پنج شنبه درکنار همه ی دوستام حسابی بهم خوش گذشت ولی لامصب این سردرد کوفتی از دماغم درآورد! :(

پ.ن. راستی رامک من و مستانه بعد از سینما پنج شنبه تو رو با مامانت(فکر کنم) دیدیم سخت مشغول حرف بودی نه مستانه؟! :D

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 11:44  توسط گلدونه  | 

رو به بالا و رو به پائین نماز می خواند.رو به چپ و رو به راست، به رکوع می رفت. به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند.می چرخید و سلام می داد.می رقصید و به سجده می افتاد.

خدا گفت: چه می کنی با این همه شور و این همه بی پروایی؟

می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی، تا بیایند و سنگسارت کنند؟؟

جوانمرد گفت: تو نیز می خواهی به دیگران بگویم گه چقدر مهربانی و چقدر بخشنده، تا همه بی پروا طغیان کنند؟!

-جوانمردا تو چیزی نگو، من نیز چیزی نخواهم گفت.

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و رقصید..

و نام ِ ان چرخیدن و خندیدن و رقصیدن، نماز شد!




پ.ن. فیلم صداها رو دیشب با وحید رفتیم و دیدیم.متاسفانه جزء فیلم هاییه که در حقش ظلم شده و تو سینما آزادی به اون بزرگی فقط یک سانس اجرا میشه اونم ساعت ده و نیم ِ شب! ولی انصافا فیلم جالبی بود به خاطر نحوه ی داستان سرایی ای که داشت. یه نگاه جدید به شرح یک اتفاق تو یه ساختمان چند طبقه.. من و وحید که خیلی راضی بودیم از دیدنش، شما هم اگه از دیدن فیلم های خاص لذت می برید و دنبال فیلم های گیشه ای نیستید حتما این یکی رو امتحان کنید :) البته به طور خاص به دوستان مشترک سفارش میکنیمش چون کارگردانشم "فرزاد موتمن" ه.

پ.ن. یکم آذر ماه یه روز جالبیه واسه من و وحید، به موقعش براتون می گم!

پ.ن. وحید دیشب گفتی : "از وقتی که...." چه کیفی داد! بازم از این حرفا بزن P:


+ نوشته شده در  88/08/20ساعت 9:57  توسط گلدونه  | 

می رم تو اتاق و مثل دفعه های قبلی در رو می بندم؛

قلبم انگار تو سینه ام سنگینی می کنه و باهر تپش می خواد از جا دربیاد

فشار خونم فکر کنم به حد انفجار رسیده، دلم داره از این غصه ی سیاه که رو زندگیمونه می ترکه...

اشکهام هم خسته اند از جاری شدن ِ دوباره ی بی خودی...

سالهاست با خودم می گم "کی تموم میشه؟"

اما انگار زندگی هرچه نکبت تر باشه، طولانی تره...

اون بیرون صدای داد و بیداد میاد..

چند ماهی بود آروم بودیم، هیچ مشاجره ای نبود...

نگو آرامش قبل از طوفان بوده؛

طوفانی که خدا می دونه چه بلایی سرمون میاره؛

به اندازه ی سی سال زندگی مشترک حرف نگفته باهم دارن که هیچ وقت نگفتن و حالا سر ِ هر موضوع ِ کوچکی مشاجره ای میشه که بیا و ببین..

دارم فکر میکنم به این که این تپش قلب ِ من و دردهایی که هر از گاهی سراغ ِ این قلب میاد - انگار خنجری توش می زنن که تیر میکشه- همش مال همین مشاجره ها بوده...

خسته ام، اون قدر خسته که...

اون قدر خسته که هر کی می میره، تو دلم-گاهی هم با صدای بلند- می گم کاش به جاش من رفته بودم از این دنیا...

اونا هم خسته اند، هر دو شون، کاش راهی باشه تا یه مدت دور از هم یه استراحتی بکنند شاید وضع خیلی بهتر بشه، کسی چه می دونه؟


هر روز که از کنار خونه ی نیم ساخته مون رد می شم و به این فکر میکنم که تمام دعواهاشون سر ِ همین خونه ست، با خودم می گم کاش روزی که ساختش تموم میشه من نباشم و نبینم اون روز رو...



پ.ن. تمام پنج شنبه ایشالله قراره به رفیق بازی تلف شه! خدایا شکرت!! :D





+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 10:25  توسط گلدونه  |