قلبم انگار تو سینه ام سنگینی می کنه و باهر تپش می خواد از جا دربیاد
فشار خونم فکر کنم به حد انفجار رسیده، دلم داره از این غصه ی سیاه که رو زندگیمونه می ترکه...
اشکهام هم خسته اند از جاری شدن ِ دوباره ی بی خودی...
سالهاست با خودم می گم "کی تموم میشه؟"
اما انگار زندگی هرچه نکبت تر باشه، طولانی تره...
اون بیرون صدای داد و بیداد میاد..
چند ماهی بود آروم بودیم، هیچ مشاجره ای نبود...
نگو آرامش قبل از طوفان بوده؛
طوفانی که خدا می دونه چه بلایی سرمون میاره؛
به اندازه ی سی سال زندگی مشترک حرف نگفته باهم دارن که هیچ وقت نگفتن و حالا سر ِ هر موضوع ِ کوچکی مشاجره ای میشه که بیا و ببین..
دارم فکر میکنم به این که این تپش قلب ِ من و دردهایی که هر از گاهی سراغ ِ این قلب میاد - انگار خنجری توش می زنن که تیر میکشه- همش مال همین مشاجره ها بوده...
خسته ام، اون قدر خسته که...
اون قدر خسته که هر کی می میره، تو دلم-گاهی هم با صدای بلند- می گم کاش به جاش من رفته بودم از این دنیا...

اونا هم خسته اند، هر دو شون، کاش راهی باشه تا یه مدت دور از هم یه استراحتی بکنند شاید وضع خیلی بهتر بشه، کسی چه می دونه؟
هر روز که از کنار خونه ی نیم ساخته مون رد می شم و به این فکر میکنم که تمام دعواهاشون سر ِ همین خونه ست، با خودم می گم کاش روزی که ساختش تموم میشه من نباشم و نبینم اون روز رو...
پ.ن. تمام پنج شنبه ایشالله قراره به رفیق بازی تلف شه! خدایا شکرت!! :D















