می رم یه اتاق دیگه و وقتی برمیگردم میبینم از خستگی رو زمین بیهوش شدی.
بیدارت می کنم، تشک می اندازم و یه پتوی گرم و می گم راحت بخواب...
خودم خوابم می آد اما نمی خوام بخوابم، ترجیح می دم خودمو مشغول ِ کپی کردن ِ اس مس ها نشون بدم تا خوابت ببره؛
دلم برای صورتت تنگ شده آخه، میخوام نگاهت کنم؛
بعد از بیست دقیقه ای که مطمئن میشم خوابی می خوام نگاهت کنم که می بینم پشتت به منه،
دراز می کشم و کمی صبر میکنم چون می دونم یه کم که می گذره، جا به جا می شی و می شه صورتت رو ببینم...
فرصت نمیشه؛
قرصی که دم غروب خوردم تا سر دردم پنهون بشه، عمل کرده و خوابم می بره.
اما صبح با صدای زنگ بیدار میشم و با خوشحالی می بینم که میشه صورتت رو نگاه کنم...
یادم می افته که خوابت رو دیده بودم!
تو همین وضعیت، کنارم خوابیده بودی اما ناراحت بودی...
ازت تو خواب پرسیدم که چرا ناراحتی؟
نگفتی چیزی..
تو خواب یادم می افته که تو مرور عکسهات از اول ِ امسال یه چیزی معلومه...

گوشی ات رو که هی آلارم میده و تو، توی خواب هی خاموشش می کنی، از تو دستت در می آرم و به جاش دستمو تو دستت جا می کنم...
همیشه اون روزی یادم می افته که سر ِ کلاس مدیریت ذهن بودیم و دستامون خیلی اتفاقی همدیگه رو لمس کردن...
چشمای بسته ات رو نگاه می کنم و یه نفس عمیق می کشم و می خوام یه اس مس کپی کنم با این عنوان:
خیز و با من، در افق ها سفر کن؛ دلنوازی چون نسیم سحر کن...
ساز دل را نغمه سر کن...
Time : 2008/10/09 9:41
پ.ن. یه دنیا حرف دارم..
پ.ن. دردی ست غیر مُردن، کان را دوا نباشد...
پ.ن. به این نتیجه رسیدم که اون موضوع ممکه خیلی چیپ باشه واسه همین صرفنظر کردم ازش..
پ.ن. این آهنگو گوش می دم و می نویسم و می گِریَم...














باید هی همو خوشحال کنیم، پس فردا "بچه هامون" دورمون رو شلوغ میکنن
دیگه فرصت نداریم به خودمون فکر کنیما! از من گفتن بود





